![]() |
|
![]() |










|
امپراطور کوچک(قاصدک زندگیه ما)
زمانی میرسه که این قاصدک ما یکی از امپراطورهای بنام جهان میشه به دلایل امنیتی نمیتونم بیشتر توضیح بدم باور کنید راست میگم تانباشد چیزکی...
|
با خدا باشو پادشاهی کن بی خدا باشو هرچه خواهی کن
یا رب نظر تو بر نگردد، برگشتن روزگار سهل است ...
دانشجویی به استادش گفت:
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!
و عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم ، بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری ! ، بعد از چند روز به دوستی ، بعد از چند ماه به همکاری ، بعد از چند سال به همسایه ای ... اما بعد از یک عمر به خدااعتماد نمی کنیم !
[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 2:01 ] [ مامان مریم ] [
]
سلام پسر مامان سلام دوستای خوبم یه هفته که نبودم رفته بودم شوش خونه ی پدرم. سه شنبه ی پیش بود دیروز هم اومدم اول رفتیم دزفول تا بابایی برای مغازه ی جدید قفسه بخره قفسه های قرمزو سفید،دو شب پیش هم وصلشون کردیم مغازه خیلی قشنگ شد کارش که کامل شد عکسشو میزارم،خدارو شکر بدون وامو قرض کردن مشکل مالیه مغازه داره حل میشه یه مقدارپس انداز و یه مقدارطلا ویه 1 تومنی هم مامانم مرحمت کرد کارمون داره راه میفته.
پسرم زندگیه مامان از پریشب اسهالو استفراغ گرفتی دیشب بردمت پیش متخصص گفت:عفونت گوارشیه که مسببش همین گردو غباره یه آزمایش مدفوع هم واست نوشته که امروز تا ساعت 12 خواب بودی ونشد نمونه ازت بگیرم واسه همین موند واسه فردا.قلب مامانی چقدر زود لاغر شدی دکتر گفت:وزنت 700 گرم کم داره اگه مایعات نخوری باید بستری بشی وسرمو کلی دردای دیگه ولی خوشبختانه تنها چیزی که میخوری مایعاته،بخصوص دوغو آب وشیر خودم ،نفس مامان پشتت هم سوخته وبا پمادایی که دکتر داده مرتب واست استفاده میکنم الان خوابی وتا بیدار نشدی برم واست دعای توسل بخونم به دلم افتاده که این دعا باعث سلامتیه تو میشه.
[ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 15:03 ] [ مامان مریم ] [
سلام دوستای خوبم بهتون گفتم که واسه ی رفتن دودلم واسه همین امروزنرفتیم واین نرفتن ما چیز خوبی در برداشت واون پیدا شدن جواز کسب گمشده ی من بود سال 89 با فروختن گوشواره هام جواز کسب نوشت افزار وکتابفروشی گرفتم با وجود مرتب بودن منو بابایی توی این مسائل جوازکسب گمشده بود وهرچی بیشتر میگشتیم کمتر چیزی دستگیرمون میشد وامروز درست جایی که توقع نداشتم پیداش کردم که توی پیدا کردنش مادر شوهرم کمک زیادی بهم کرد واسه همین از دردسر المثنی صادر کردنو پول خرج کردن اونهم توی این موقعیت راحت شدیم.
احتمال زیاد فردا میریم شوش ،آقای شوهر یه مقدارپس انداز داره که میخواد بره دزفول قفسه بخره،یه مقداری هم هم از چند جا طلبکاره به اضافه ی پول النگوهام یه مقداری میشن که میتونیم یه نوشت افزار راه بندازیم واگه خدا بخواد کم کم کتابفروشی هم بهش اضافه بشه میدونید من دلم خیلی روشنه خیلی هم امیدوارم از همه ی شما به خاطره هم دلی هاتون ممنونم الان داره اذان میگه بعدا میام هم نطراتتون رو جواب میدم هم بهتون سر میزنم.
[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 13:30 ] [ مامان مریم ] [
برای دوستای گلم
نطراتتون رو خوندم نطراتتون هم مث خودتون گلن خیلی خیلی ممنونم شاید امروز برم شوش خونه ی پدرم شاید هم نرم فعلا دودلم قراره بریم دزفول واسه مغازه قفسه بخریم خوب باید از یه جایی شروع کنیم اگه نرفتم حتما حتما در اولین فرصت وبه امید خدا نطراتتون رو جواب میدم بهتون سر میزنم اگه رفتم انشالله بعد از اومدنم دوستتون دارم زیاد زیاد دعا کنید که این مغازه ی آقای شوهر زودی راه اندازی بشه تا شاید کمی از فشارهای روحیه ی بابایی کم بشه.
[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 1:22 ] [ مامان مریم ] [
هههههههههههههههههی روزگار...... میدونی پسرم خیلی خوبه که هنوز کوچیکی و درد دنیا و بی لیاقتیه مسئولین این دوره رو نمیبینی البته منظورم بچه های بالا نیست ها منظورم همین فرماندار ومعاونشن که بدتر از خودشون خودشونن. چند بار که رفتم فرمانداری هیچ مراجع کننده ایی رو ندیدم که راضی از اتاق فرماندار بیاد بیرون دل منو بابایی رو هم بدجوری شکوند پسرشو گذاشته ور دستش میگه پسره منم مهندس بیکاره ،فکر کرده با بچه طرفه،منم بهش گفتم خوب باباش پولداره ولی شوهره من بابای پولداری هم نداره...
آخرین باری هم که بعد از کلی سر کار گذاشتن ما رفتم پیشش جلوی چند کارمندش ویه خانمه دیگه حسابی با حرف حالشو جا اوردم نزدیک بود بندازنم بیرون. آخه یه فرهنگیه بازنشسته رو چه به فرماندارشدن اگه گفتی منظورم از این شکلک چیه؟؟
فعلا دستمون جایی بند نیست ووامی که یه بنده خدایی برامون جور کرده بود هم سودش هم قسطش بالا بود واز عهده ی ما که اول راهیم خارج بود شانس ما طلا هم روز به روز داره میاد پایین والنگوهام قیمت زیادی نمیشن ولی به خاطره فشار روحیه زیادی که به بابا اومده فکر کنم بفروشمشون ...بابایی حسابی داغون دلم خیلی براش میسوزه منم همش بهش میگم دلم روشنه خدا بزرگه امیدوار باش اینا همه امتحان خدان وامیدوارم خدا کمکمون کنه تا هرچه زودتر این کتابفروشی ونوشت افزارو را بندازیم انشالله... [ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 1:16 ] [ مامان مریم ] [
سلام زندگیه مامان امروز روز مادره،نمیدونی از اینکه یه مامانم چقدر خوشحالم که یه مامانم عشق خدا به بندش وعشق مامان به نی نیش از عشقایی هستن که توی دنیا نظیرشون نیست هیچ کسی جز خود مادر هم نمیتونه این حس قشنگو درک کنه تو هم دیشب یه عیدی خوب به مامان دادی ... دیشب 91/2/22 داشتم باهات بازی میکردم وتورو روی بالشتت خوابوندم و گاهی یه قلقلک کوچولوت میکردم که یهو دیدم بلهههههههههه امپراطور مامان پنجمین مرواریدش هم در اومده دیگه به چهار تا دندونت عادت کرده بودیم که با این کارت سوپرایزمون کردی اول به بابایی گفتم بعدش به مامان جونو جدو اونا هم خداروشکر کردنو گفتن:مبارکه...... صبح که شد زن عمو خدیجه هم اومدو بهش گفتم بعد هم به عمه ها خبر دادم منو نگا انگار اولین باری که دندون در اوردی،این بهترین هدیه برای من بود. راستی شیطون بلا تو هم به جمع نوه های فضول خانواده پیوستی ویاد گرفتی از بالشتا بری بالا ودستاتو برسونی به اوپن به به به به این چه کارییست از پس فضولی جناب امپراطور این چه کاریست از پس فضولی(تکه کلام که توی سریال پشت کوهای بلندآقای کدخدا میگه این سریال توی زمان ما پخش میشه ومن دوسش دارم)
وقتی با یه دست دوتا هندونه برداری ..........
میشه این ....بله دیگه وقتی چیزی بزرگتر از خودتو بلند میکنی این طوری روی زمین ولو میشی.......
اینم از هندونه خوردنت اگه اشتباه نکنم از وقتی هندونه اومده بازار این اولین باره که میخوری عمو مهدی اورده پارسال با اینکه نی نیتر بودی هم خیلی واسه خوردن هندونهاشتها داشتی همش هم سرت تو یخچال بود تا وقتی مطمئن شدی تموم شده ...
کنترل که در همه ی شرایط تحت سلطه ی شماست وبا اختیار خودت شبکه عوض میکنی تلویزیون خاموش میکنی اخبار نگاه میکنی وبرات مهم نیست کس دیگه ای هم داره نگاه میکنه ما هم گاهی با سلیقه ی شما پیش میریم وگاهی با سیاست کنترلو ازتون میگیریم
[ يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 ] [ 0:48 ] [ مامان مریم ] [
یک مادر می تواند 10 فرزندش را نگهداری کند؛ واین انصاف نیست.......
تو اینترنت دیدم جیگرم کباب شد خدا نصیب گرگ بیابون نکنه.....
[ چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 ] [ 15:06 ] [ مامان مریم ] [
ایرج میرزا
[ چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 ] [ 14:47 ] [ مامان مریم ] [
سلام فدات شم الان حمومت کردم بعد از کلی دعا کردن که بابایی رفت سر کار اونم یه کار عالی که با توجه به مهارتش مطمئن بودیم که حقوقش بعد از مدتی دوبرابر میشه اما بعد از چند روز که بابایی رفت سرکار اول گفتن ما قرارداد نمیبندیم وبا همه ی کارکنانمون همین طوریم چون بابا به این کار نیاز داشت قبول کرد وبا حقوقی کمتر از چیزی که حقش 18 روزی کار کرد ولی چیزایی دید که دیگه نمی تونست اونجا بمونه کارفرما کارهای غیر قانونی میکرد راننده دزدی میکردی اونم از بیت المال و هرچی بابایی نصیحتش کرد فایده ایی نداشت وچون بابا باید صورت وضعیت رد کنه دستش گیر بود ووقتی مهندس از تهران بهش زنگ زد که آقا فلان درصد بیشتر از چیزی که هست بزن بابا دیگه طاقت نیوورد واستعفا داد بابا میگفت:توی اون مدت کم همه ی کارگرا ازم خوششون اومده بود نمیدونم چرا ولی همه از اینکه دارم میرم ناراحت بودن .
بابا دیشب تصفیه حساب کرد قراره با جواز کسب کتابفروشی ونوشت افزاری که پارسال با فروختن گوشواره هام گرفتم یه مغازه بزنیم حداقل اگه روزی هزار تومن هم درآمد داشته باشیم میدونیم که حلاله تازه خمس پول این 18 روزی که کار کرده رو هم میخواد بده تا حلال باشه میگه چون کسی که پولو میده آدم حلال خوری نیست باید خمسشو داد منم به خاطره کار بابا ازش حمایت کردم چون هیچ چیز درآمد حلال نیست ودلم واسه راه انداختن این مغازه روشنه تا ببینیم خدا چی میخواد فعلا بابا با پرونده هایی که از طرف دادگاه و شورای حل اختلاف واسه رسیدگی بهش میدن سرش گرمه وخداروشکر راضی هستیم خدا کنه پول این مغازه هم زودتر جور بشه البته مغازه مال بابا جونه وما کرایه نمیدیم واین خیلی خوبه .
الان بیدار شدی وداری بغلم اذیت میکنی بقیش باشه واسه بعد.........
[ سه شنبه 19 ارديبهشت 1391 ] [ 13:47 ] [ مامان مریم ] [
آره فدات شم درست شنیدی اینو میدونی که چند ماهه بیشتر از 150 زلزله وپس لرزه اینجا رو لرزونده ولی از همه ترسناک تر زلزله ی روز چهارشنبه بود که جدو ومامان جون خواب بودن ومنو تو مشغول بازی توی اتاق بودیم که یهو زمین مث موج زیرمون تلو تلو کرد سظهر بود وهمه ترسیده بودن منو تورو بغل کردمو بدون روسری زدم بیرون جدو باباجون هم بیدار شدن ومن که از اتاق زدم بیرون جدو که منو دید گفت:زلزله زلزله زودی برید بیرون وای اون لحظه نمیدونستم بخندم یا گریه کنم چشمای جدو سرخ شده بودن خیلی ترسیده بود و همه ی مردم بیرون ریخته بودن کمی تو حیاط بودیم وبعدش رفتیم تو خونه.......... مرکز زلزله روستای مورموری بود که 32 کیلومتری ما بود ولی اونقدر محکم لرزوند که شهر های خوزستانو هم لرزوند و چون خونه های روستا محکم نبودن 15 نفر زخمی شدن و150 خونه تخریب شد. از اونروز به بعد هنوز پس لرزه ها تا امروز ادامه داره ولی ما زندگیه ی عادیه خودمون رو داریم وشاید فردا بریم خونه ی بابا جون(شوش)کمی استراحت کنیم واونارو که دوماهی میشه ندیدیم ببینیم. [ دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 ] [ 16:04 ] [ مامان مریم ] [
تو سر زدنت که از 91/2/12 شروع شد نمیدونم چرا این کارو میکنی ولی وقتی میزنی تو سرت میخندی و از اینکه بهت میگم نکن کلی میخندی و فکر میکنی یه نوع بازیه فدات بشم که کارات مث خودت عجیبن...
یه روز از روزا که مشغول شیطونی بودی یه سیم سیار دست بود و با اون سیم بلندش از این اتاق به اون اتاق دنبال خودت میکشوندی وبهم نمیدادی تا اینکه با دوشاخش که بازی میکردی این بلا رو به چشم خودت اوردی خیلی گریه کردی واووووووووووف بدی شده بودی واست توی پستای قبلی گفته بودم ولی عکسشو نگذاشتم وقتی بهت میگفتم کجات درد میکنه با دست زیر چشمتو نشون میدادی 91/2/13
شیطونی توی حیاط وبازی بابیل نمیدونم شایدم کشاورز بشی وبا جدو بری سر زمینش موتور عمو مهدی که همش آویزونشی ومدتیه به وسایل نقلیه وبیرون رفتن میگی عان عان 91/2/14
این عکسارو هم موقع بازیگوشیت توی حیاط جدو گرفتم که به نظرم خیلی خوشکل افتادی زندگیه مامان اگه بزاری یه عکسایی ازت میگیرم ولی تو که هنوز متوجه نمیشی وقتی میگم تکون نخور یعنی چی بزار کمی بزرگتر بشی ببین مامان چه عکسایی که ازت نمیگیره...91/2/6
عزیز مامان این چه روش آب خوردن دیگه از این کارا نکنی هاااا 91/2/7
گیر کردن بین کالسکه ویخچال مغازه ی عمو هادی که با تلاش خودت خلاص شدی 91/2/13
این روزا به جای اینکه کالسکه هلت بده تو با عان عان کردنت هلش میدی 91/2/17
دیروز جدو واسه تو رضا ومحمد امین بستنی خرید که تو این طوری نوش جان کردی 91/2/17
امروز برای اولین بار تونستی در یخچالو باز کنی وماستو بیاری بیرون فدات شم که میدونی توی یخچال یه خبرایی...91/2/18
[ دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 ] [ 15:54 ] [ مامان مریم ] [
ببین مامانی چه عکسای مشنگی ازت گرفته کلی اذیت کردی تا این شد چادرم به دیوار وصل کردم عروسکایی که بابایی واسم به مناسبتهای مختلف گرفته و گوله کامواهای مامان جون کمک کردن که این عکس هنری ساخته بشه......
[ يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 ] [ 22:57 ] [ مامان مریم ] [
سلام سلام شیطون بلا هرچی بزرگتر میشی شیطونترو شیرینتر میشی درسته مث قبلا تپل نیستی در عوض قد کشیدی وهنوز همون طور تو دل برویی...به قول عمه زینب شیطونی از سر و روت میباره واز بس خونه ی اینو اونو بهم ریحتی به بابایی گفتم:دیگه من نمیرم بیرون توی خونه با امپراطور بازی میکنم باور میکنی هرجا میریم مهمونی یا باید همه ی درهای اتاق هارو ببندیم یا اینکه من بشینم جلوی در که تو یه وقت نری بیرون چیزی بزاری دهنت...دو سه روز پیش رفتیم خونه ی داییه جدو(بابا جون) خسته شدم از بس که تورو بردمو اوردم دس آخر هم که توی حیاط یه چهار چرخ داشتن تورو دوتا دخمل دیگه که نوه ی اونا بودن گذاشتم توی چهار چرخو توی حیاط گردوندم میبینی کار مارو بعد از مدتها اومده بودیم خونه ی دایی کاظم ولی به تو بیشتر از همه خوش گذشت وقتی با چهر چرخ دورت میزدم کلی میخندیدی وادای افتادن در می اوردی البته بعضی جاها منم شیطونی میکردم ویهو ترمز میگرفتمو تو هم میخندیدی .
جمعه ی هفته ی پیش بود که حالم گرفته بود واز بابایی خواستم بریم خونه ی عمه زینب بابا هم قبول کردو رفتیم نزدیک خونه ی عمه زینب توی کالسکه خوابت برد این اولین باری بود که توی کالسکه خوابت برده بود البته قبلا یه بار تا مرز خواب پیش رفتی ولی نخوابیدی. 91/2/10
خوب تا اینجا که همه چیز خوب بود ولی تا خواستم تورو بیارم تو بیدار شدی و هرکاری کردم نخوابیدی واز چیزی که میترسیدم سرم اومد جنابعالی که تفحصتون رو شروع کردید اول از همه رفتی سراغ گلدون روی میز ومیخواستی بندازیش پایین که من جلوتو گرفتم وگلدونو گذاشتم روی اوپن دوباره نوبت وسایل واستکانای زیر میز تلویزیونی شد که منم همش دنبالت بودم که چیزی نشکنی دوباره نوبت عوض کردن کانال تلویزیون شد وهمین باعث دعوای تو و فائزه دختر عمه زینب شد وبا کمال پررویی اینکارو ادامه دادی تا فائزه خسته شدو رفت پای کامپیوتر،بعدش رفتی سراغ آشپزخونه ومشغول بازکردن درای کابینت وبیرون ریختن وسابل توشون کردی عمه زینب هم با حوصله میگفت:ولش کن هرکاری میخواد بکنه منم که دیگه کاری به کارت نداشتم ومشغول حرف زدن با عمه بودم که یهو پشت سرمو نگاه کردمو دیدم وااااااااااااای همه ی روغنو ریختی روی موکت نمیدونی دنیا روسرم خراب شد نمیدونستم چه کارکنم دفعه قبلم این کارو کرده بودی ولی مقدارش کم بودو ومنو عمه زود تمیزش کردیم ولی اینبار ..........چی بگم از خجالت آب شدم اگه خونه ی خودمون بود اشکالی نداشت ولی خونه کسی که مهمون باشیم خیلی فرق میکرد عمه زینبو شوهرش میگفتن اشکالی نداره و به اینکارت میخندیدن نمیدونم واقعا میخندیدن یا به خاطره من چیزی نمیگفتن خلاصه منو عمه زینب که سه ماهه باردار بود موکتو جمع کردیمو بردیم بیرون لبشو شستیم من تورو گذاشتم تو خونه ودر حالو بستم چون دستو پاگیر میشدی وخودتو خیس میکردی وتو بلند بلند گریه میکردی که میخوام بیام بیرون دلم برات میسوخت ولی حسابی از دست عصبانی بودم گرچه به قول عمه زینب اشتباه ما بزرگترا بود وباید دفعه ی قبل که این اتفاق افتاده بود جای روغنو عوض میکردیم.
خوب این موضوع با شستن مداوم منو عمه حل شد و روز بعد که از عمه پرسیدم گفت:لکه ایی نمونده وبازم ازشون معذرت خواهی کردم واونا که از این کارت ناراحت نشده بودن گفتن:که چیزی نشده بچس دیگه،اما موضوع به اینجا ختم نشد ووقتی که کارشستن موکت تموم شد تو یه شاخه از گلای توی گلدون عمه رو که گرون هم خریده بودش کندی ودادی دست من عمه نگام کردو گفت:کارش نداشته باش چون میدونست خیلی خیلی عصبانی شدم وممکنه سرت داد بزنم گفت منم هیچی بهت نگفتم وشاخه رو که دیگه به درد نمیخورد دوباره توی خاک کاشتم تازه شاخه ایی رو کنده بودی که از همه جوونتر سرحال تر بود حالا ادامه داشت وقتی جدو ومامان جون اومدن خونه عمه ،عمه زینب چایی اورد براشون وقندون که روی عسلی بود رو با دستای مبارکت کشیدی و قندا ریختن رو زمین وزمین پر خاک قند شد . بابایی که تا اونموقع رفته بود بیرون وقتی شیطونیاتو شنید خندش گرفت و گفت:این که بچس چه کارش کنیم منم به بابایی گیر دادمو گفتم:من عصبانیم نگام نکن باهام حرف نزن بیچاره بابا نمیدونست چی بگه ،ولی گاهی که زیر چشمی نگاش میکردم اونم میفهمیدو بهم نگاه میکردو هردو میخندیدیم.ماجراها داریم با وروجک مامانو بابا.......91/2/8
بازی باشلنگ آب که به خیس شدن کامل شما انجامید فیلمشو دارم خیلی قشنگ شده 91/2/5
بازی با لپ تاپ که نمیدونم چرا همیشه برات جالبه و ول کن قضیه نیستی به زور بردمت کنار که بابایی کارشو انجام بده 91/2/8
خوردن بستنی برای اولین بار ،اینجا خودت به تنهایی بستنی میخوردی وبرعکس بستنی کیم عاشق بستنی حصیری هستی 91/2/8
اینجا وسط پشتیا گیر کردی 91/2/8
[ يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 ] [ 17:15 ] [ مامان مریم ] [
سلام نفس مامان وقتی میگم نفس یعنی واقعا نفسمی گاهی وقتی خواب میام بوت میکنم ونفس میکشم نمیدونی چه مزهایی داره آدمو میبره به ناکجاآباد ،نمیدونی از اینکه تورو دارم چقدر خدا رو شکر میکنم و راضیم اصلا فرصتی واسه ناراحتی نه واسه من نه واسه بابایی نمیزاری تا بابا از سر کار میاد اونقدر قشنگ بهش میگی بابا واز سرو کولش میری بال که ذوق زدن بابایی توی چشماش موج میزنه...
دوشب پیش داشت با عمو ابوذر (دوست صمیمیه بابا ) تلفنی صحبت میکرد طوری با ذوقو شوق از کارات واسش میگفت که نگووووو،عمو ابوذر هم که فقط موقعی که 8 ماهه بودی تو رو دیده بود خیلی حالتو میپرسید قراره به امید خدا ذیحجه بریم آمل تاآقا جانو عمو ابوذر ونی نی های خاله نرگسو خاله معصومه رو ببینیم خاله ها الان 8 ماهشونه ودیروز که خاله نرگس زنگ زد خیلی از شیطونیات پرسید وقتی گفتم:راه میری خیلی خوشحال شد.
مانی الان عمه فاطمه اومده برم چایی درست کنم سعی میکنم امشب که خوابیدی بقیشو واست مینویسم .
[ شنبه 16 ارديبهشت 1391 ] [ 19:29 ] [ مامان مریم ] [
سلام زندگیه مامان علاقم بهت روز به روز داره بیشتر میشه میمیرم برات جای خالیه همه چیزو واسه منو بابا پر کردی تازگیه شیطونی از سرو روت میباره دوس دارم بخورمت نه فقط من جدو ومامان جونم همین نظرو دارن .دیروز سیم سارو که سیم بلندی داشتو از این اتاق به اون اتاق دنبال خودت میکشوندی ونمیدادی برش دارم که یهو که داشتی با دوشاخش ور میرفتی ومیچرخوندیش خورد به زیر چشمت وخونی شد وکلی گریه کردی البته خونش زیلد نبود ولی جاش موند جدو که از سر زمین برگشت وقتی مامان جون بهش گفت:محکم زد روی سینش وبغلت کرد. بابا هم گفت: حواست کجا بود ولی بابایی که از شیطونیای تو خبر داشت فقط گفت:خوب شد چشمش در نیومد واقعا هم همین طور بود خداروشکر.91/2/13 فکر کنم سه روز پیش بود سوار کالسکت کردم وبردم سیسمونی واست توپ بگیرم که چیزی که میخواستیم پیدا نکردیم موقع برگشتن یه سر به بازرچه زدیم تا از عمو عباس پرتقال واسه ی تو به خاطره قطره ی آهن بخریم چون قطره رو غیر از آب پرتقال با هیچ چیزه دیگه ای نمیخوری وکیوی به عشق بابایی بگیریم قبل از رسیدن به بازرارچه تو از روی کالسکه بلند شدی وایستادی هرچی بهت گفتم:بشین ننشستی و درست موقعی که اصلا فکرشو نمیکردم بیفتی از کالسکه با سر افتادی وبه طرز معجزه آسا من پریدمو گرفتمت ودرست وقتی که کمتر از یک سانتی متر با زمین فاصله داشتی تورو گرفتم اونموقع هیچ چیز جز تورو نمیدیدم همه جا سیاهی بود و من فقط خدارو به خاطره این معجزه شکر میکردم. بقیش واسه امشب الان عمه هات اومدن خونمون فعلا خدافظ شیرینیه زندگیمون. [ پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 ] [ 16:48 ] [ مامان مریم ] [
اینجا سعی داری خودتو از روز این بلوکا بکشی بالا تازه گاهی اوقات پاهای کوچولوتو یکی یکی میبردی بالا تا برسونییشون روی بلوکا ونمیتونستی دوعکس پایین هم شیطونی های شیرین تو وبازی با بچه ها که کمر درد گرفتم از بس دستو پاتو شستم...
آدامس خوردن عالیجناب که خیلی ماهرانه میخوردی واصلا قورت نمیدی هرچی به جدو میگم بهش ندید گریه های تو مگه میزارهآدامس جویدن رو از تاریخ 20 تا 25 فروزدین 91 شروع کردی بین این 5 روز بود دوعکس دیگه هم بازی شما باسند ازداوج مامانو بابا همون شبی که میخواستیم بریم بیرون بخوابیم همه ی مدارکو جمع کرده بودم ولی تو ول کن این یکی نبودی. 91/2/3
اینجا بابا برای اولین بار لپ تاپ کارو اورد خونه ولی تو مث ندید دورش میچرخیدی ونمیزاشتی کارشو انجام بده خوب خودمون داریم هاااااا91/2/4 وکمک به مامان در جارو زدن خونه یاد گرفتی خودت روشنش میکنی91/2/6
[ پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 ] [ 13:56 ] [ مامان مریم ] [
|
|
| [ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |